X
تبلیغات
رایتل

منو ببین

چهارشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 14:14

خدایا

اگه بدونی گاهی به خاطر چه چیزای کوچیکی شکرت می کنم

بیشتر نگاهم کن لطفا

مثل بچه ای که وقتی با باباش حرف میزنه دوست نداره باباش روزنامه بخونه

منو ببین

وقتی باهات حرف میزنم تو چشمای من نگاه کن

خواهش می کنم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کوچیک آرزولار

شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 14:14

ناهار را مفصل زده ایم توی رگ و سنگین و چقر رفته ایم توی حیاط زیر سایه درخت زیتون شرکت داریم نفسی تازه می کنیم . یکی از بچه های انبار رو به من می گوید : یه چایی دبش الان بزنی توی رگ آی می چسبه .

همکارم می گوید : بعد از چایی هم یه نخ سیگار بکشی که بفرستت فضا

من هم می گویم : بعدشم نیم ساعت زیر همین سایه بتونی بخوابی دیگه نور علی نور میشه


بعد سه تایی به نشانه خواستنی بود این چیزها نچ نچ می کنیم و از حسرت سر تکان می دهیم .


می گویم : می بینی  ما ایرانیا چه موجودات قانعی هستیم . می بینی چه آرزوهای کوچیکی داریم ؟

همکارم می گویم : حیف که همین آرزوهای کوچیکمون هم نمیتونیم برآورده کنیم .


( البته منظورش چرت وسط روز بود )

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سه‌شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 14:14

توی حیاط شرکت دارم گوشی به دست از آسمان عکس می گیرم

یکی از همکاران می پرسد : از چی عکس می گیری ؟

می گویم از ابرها

دو تایی می خندند و می گویند : مگه ابرها هم عکس گرفتن دارن ؟

و می روند ...


و من برای بار صدم از خودم می پرسم : خدایا من بین این آدمها چیکار می کنم ؟


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دریغ است ایران که ویران شود

چهارشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 14:14

حکایت است که روزی شیخ در مسیر رفتن به مکتب با سپهسالاری اجنبی چشم در چشم شد و او را پرسید : تو از کدام دیاری ؟

گفت :من یانکی آمریکایی هستم .

شیخ او را پرسید : چرا به عراق حمله کردید ؟

یانکی گفت : امام حسین طلبیده بودمان

شیخ پرسید : سوریه چه ؟

یانکی گفت : حضرت زینب طلبیده بودمان


شیخ پرسید : قصد حمله به ایران را هم دارید ؟

یانکی گفت : انشاء الله اگر امام رضا بطلبد ...


پس شیخ نعره ای کرد و به سمت باختر به بیابان فرو همی شد .




del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

هیجانات حماسی

دوشنبه 6 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 14:14

رسانه ملی شور هیجان عجیبی برای انتخابات دارد .

شور و هیجانی که قرار است به مردم منتقل شود و انصافا در این زمینه خیلی هم دارد زحمت

می کشد .

فقط مشکل کوچکی وجود دارد و آن اینست که مردم دیگر تلوزیون تماشا نمی کنند ...



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

تواریخ الکواندید ۲

شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 14:14

در خبر است که روزی آقا محد خان نامی ( ارتباطی به آغا محمد خان ندارد ) مدتها بود که بازنشست شده بودی و صبح تا شب در خانه بیکار و علاف بودی و عیال او را لنگه دمپایی همی زدی و میگفتی که : ای مرد ! الهی جز جیگر بزنی . صب تا شوم نشستی اینجا ور دل من که چی ؟ خب پاشو برو بیرون یه هوایی بخور


آقا محمد خان به جبر عیال از خانه بیرون شدی و در کوی برزن طهران مشغول دور دور زدن و گلگشت بودی گه ناگاه خیل عظیم خلایق دیدی که در پیش دروازه عمارتی ازدحام کردی .


آقا محمد خان رندی را کنار کشید و پرسید : داداش ! ببخشید . صف چیه ؟

و رند که او را خام دید بگفت : اینجا مسابقه iran's got talent هستش

آقا محمد خان به غایت خوشحال شدی و گفت : در صف ایستادی و داخل شدی و ثبت نام کردی .

و صد عجب شورای محترم نگهبان صلاحیت او را تایید کردی .



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

تواریخ الکواندید ۱

شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 14:14

آورده اند که روزی سپاه تیمور لنگ در نبردی به غایت دشوار دچار هزیمتی هولناک شدی . تیمور از بیم جان به خرابه ای پناه برد و در کنج آن خزید .

در اندوه شکست و ترس جان و یاس فراوان غوطه خوردی که ناگاه در کنج آن خرابه موری دید که دانه گندمی به قاعده دو برابر خویش بر دوش کشیده و از دیوار بالا می برد .

مور چون به میانه دیوار می رسید دانه از کفش می فتاد و او دوباره برگشته و دانه به بر می گرفت و مکرر این افتادن تجدید می شد .


تیمور به دقت بر او نظاره می کرد و عدد دقیق زیر و زبر شدنش را شمرد تا اینکه مور پس از هشتاد و پنج مرتبه توانست دانه از دیوار فرو کشیده و بالا برد .


تیمور از این کار در عجب بسیار شد و رو به مور کرده و پرسید : ای مور ! تو را چه جهد بی پایان است که چنین استوار دست از کار نکشیده و نومید نگردی ؟


مور به اذن خداوند به صدا درآمد و در ابتدا یک فحش بی ناموسی به تیمور داد ( البته به عمه اش)

چرا که همانطور نشسته بود و هشتاد بار زمین خوردن آن مور بینوا را نظاره کرده و دستش را نگرفته و مدد نکرده بود. دمی که آسوده گردید رو کرد به تیمور و گفت : من استادی دارم که نامش برادر محسن است و در تمام انتخابات  کاندید شده و نفر آخر شده است اما نومید نه 

اگر او را ببینی چه می گویی ؟


تیمور از این سخن نزدیک بود از عجب پاره بشود . فریادی بلند کشید و از خرابه بیرون شد و سپاهی نو گرد آورد و به ایران حمله کرد و با خاکش یکسان نمود و تا آخر عمر مدیون مور و برادر محسن باقی ماند ....



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       2       3       4       5       ...       27    >>