X
تبلیغات
رایتل

تواریخ الکواندید ۱

شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 14:14

آورده اند که روزی سپاه تیمور لنگ در نبردی به غایت دشوار دچار هزیمتی هولناک شدی . تیمور از بیم جان به خرابه ای پناه برد و در کنج آن خزید .

در اندوه شکست و ترس جان و یاس فراوان غوطه خوردی که ناگاه در کنج آن خرابه موری دید که دانه گندمی به قاعده دو برابر خویش بر دوش کشیده و از دیوار بالا می برد .

مور چون به میانه دیوار می رسید دانه از کفش می فتاد و او دوباره برگشته و دانه به بر می گرفت و مکرر این افتادن تجدید می شد .


تیمور به دقت بر او نظاره می کرد و عدد دقیق زیر و زبر شدنش را شمرد تا اینکه مور پس از هشتاد و پنج مرتبه توانست دانه از دیوار فرو کشیده و بالا برد .


تیمور از این کار در عجب بسیار شد و رو به مور کرده و پرسید : ای مور ! تو را چه جهد بی پایان است که چنین استوار دست از کار نکشیده و نومید نگردی ؟


مور به اذن خداوند به صدا درآمد و در ابتدا یک فحش بی ناموسی به تیمور داد ( البته به عمه اش)

چرا که همانطور نشسته بود و هشتاد بار زمین خوردن آن مور بینوا را نظاره کرده و دستش را نگرفته و مدد نکرده بود. دمی که آسوده گردید رو کرد به تیمور و گفت : من استادی دارم که نامش برادر محسن است و در تمام انتخابات  کاندید شده و نفر آخر شده است اما نومید نه 

اگر او را ببینی چه می گویی ؟


تیمور از این سخن نزدیک بود از عجب پاره بشود . فریادی بلند کشید و از خرابه بیرون شد و سپاهی نو گرد آورد و به ایران حمله کرد و با خاکش یکسان نمود و تا آخر عمر مدیون مور و برادر محسن باقی ماند ....



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo