X
تبلیغات
رایتل

علیرضایی

چهارشنبه 29 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 10:24

آقای علیرضایی دبیر شیمی ما بود . بهترین خاطرات دبیرستان من سر کلاس آقای علیرضایی بود بس که شیطنت می کردیم و می خندیدیم . آقای علیرضایی آدم فوق العاده ساده ای بود اما خودش پیش خودش فکر می کرد خیلی بلا گرفته و زبل است و خیلی هم کیف می کرد که از زرنگی و هوشش تعریف کنیم . بطور واضح وقتی از او تعریف می کردیم نیشش باز می شد و در حالیکه سعی می کرد خودش را بی تفاوت نشان بدهد صورتش بوضوح از خوشحالی برافروخته می شد . کلید همه خوشی های ما از روزی شروع شد که یکی از بچه ها یک عالمه  لواشک آورد توی کلاس و شروع کرد به خوردن و همه لواشک ها را بین بچه ها تقسیم کرد و آقای علیرضایی وقتی رویش به تخته بود همه با ملچ و مولوچ لواشک می خوردند و وقتی بر می گشت و نگاهمان می کرد همه ساکت می شدیم . 

ای خدا !!!! چقدر آنروز سر کلاس خندیدیم .  

اصلا یکی از خواص خنده همینست که هرچقدر در محیط محدودتری باشی و هرچقدر خندیدن کار زشت تری باشد آدم بیشتر خنده اش می گیرد و بیشتر کیف می دهد . 

همان خوشی بی نظیر آنروز سر کلاس آقای علیرضایی کافی بود تا کلاس های او از آن به بعد بشود مثل رستوران  ... 

اوایل خوراکی در حد شکلات و پفک می بردیم و بعد هی مرحله به مرحله جلوتر رفتیم و کار به میوه های مختلف و نان و کره و پنیر کشید و سر آخر یکروز یکی از بچه ها آبگوشت با خودش آورده بود سر کلاس ... 

 

باورتان می شود ؟ آبگوشت واقعی ها ... 

 یک پیاز هم آورده بود و وقتی آقای علیرضایی حواسش نبود گذاشتش روی میز و مثل قدیمی ها با مشت خردش کرد . یعنی داشتیم می ترکیدیم از خنده ... 

علیرضایی برگشت و پرسید : این صدای چی بود ؟ و همین بیشتر ما را به خنده انداخت .... 

  

آنروز انقدر خندیدیم که علیرضایی با همه حواس پرتی اش فهمید یک خبرهایی هست . 

یکی از بچه ها که درست میز اول می نشست داشت زیر میز نارنگی پوست می کند که یکهو علیرضایی عین برق گرفته ها گچ را پرت کرد زمین و گفت : بوی نارنگی میاد . تو کلاس من نارنگی می خورین ؟ همه بچه ها که یا دهنشان  یا دستشان یا توی جامیزشان پر بود از خوراکی همگی خشکشان زد و با ترس به آقای علیرضایی نگاه کردند . 

 

همین موقع من بلند شدم و گفتم : آقا دمتون گرم ! شما چقدر تیز هستین . چطوری فهمیدین ؟  

 

آقای علیرضایی به طرز کاملا محسوسی از خوشحالی قرمز شد و گفت : من خیلی حس بویایی قوی دارم . و من هم گفتم : بچه ها به افتخار آقای علیرضایی دست بزنید .   

 

بچه ها حین دست زدن در حالیکه می خندیدند فرصت کردند که لقمه هایی که  توی دهنشان بود بجوند . تشویق ها که تمام شد آقای علیرضایی نگاهی به من کرد و پرسید : 

اسمت چی بود پسر جون ؟ 

من گفتم : ما آقا ؟ همت یار ... 

 و علیرضایی گفت : آفرین همت یار ! مشخصه که دانش آموز زرنگی هستی . 

 

آن سال توی کلاس ۴۳ نفره ما فقط ۶ نفر درس شیمی قبول شدند که یکی از آنها من بودم .... 

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo