لب سوز و لب دوز و قند پهلو

شنبه 30 دی‌ماه سال 1391 ساعت 14:42

 

 

 

آبدارچی شرکت ٬ استکان چای تازه دم را گذاشته است روی میزم و من دارم با حسرت تماشایش می کنم . زبانه کوچکی از نور آفتاب از لای پرده پنجره پشت سرم داخل شده و درست خورده توی استکان چای و روی کاغذهایم یک رنگین کمان کوچک ساخته است . 

بخار چای بلند شده و رقص کنان بالا می رود و درست روبروی صورتم محو می شود . 

 

نمی دانم چرا بیخود و بی جهت یاد خانه مادر بزرگم می افتم . مادربزرگم همیشه چایش دم و سماورش به راه بود . نمی دانم چرا هوس کرده ام این استکان چای را به شیوه بابا بزرگ بخورم . 

دو تا قند بیاندازم توی نعلبکی و جای را سرازیر کنم تویش و با ته استکان قندها را توی چای بسابم و حل کنم و بعد نعلبکی را بالا بیاورم و با هورت سر بکشم و بعد هم آآآآآآآآآآه بلندی بکشم و بگویم : یاالله  

  

خیلی دلم برایشان تنگ شده است

کاش شرکت نبودم ... 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo