X
تبلیغات
رایتل

سنگ هم می بارید تعطیلمون نمی کردن نامردا

یکشنبه 26 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 08:26

صبح در پارکینگ را که باز کردم از دیدن آن  همه برف شوکه شدم . 

خانم راننده سرویسی که شش - هفت تا دختر بچه را هر روز به مدرسه می برد توی ماشینش  منتظر دخترهای همسایه ما نشسته بود . 

دختر ها از راه پله دویدند توی پارکینگ و بعد هم رفتند توی سرویس نشستند . 

ماشین را که بیرون آوردم دیدم هنوز سرویسشان نرفته است .  

بعد صدای یک جیغ بلند شنیده شد . 

دختر ها پیاده شدند و توی برف ها بالا و پایین پریدند . 

مادرشان از پنجره داد زد : برید تو ! سرما می خورید  

 

و دخترها داد زدند : مامان ! مدرسه رو تعطیل کردن ... 

 

 

حاضر بودم چهار سال از عمرم را می دادم و بیست و چهار ساعت جای یکی از آنها بودم . 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo