X
تبلیغات
رایتل

بر هر نعمت شکری واجب

دوشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 08:30

شبهایی که پیش هم می خوابیدیم 

دستم را می بوسید و می گذشت روی لبهایش 

و هر نفسی که می کشید گرمایش را با دستم حس می کردم 

سعی می کردم نفسهایم را با او تنظیم کنم  

تا مثل هم نفس بکشیم 

با دم او نفس بگیرم و با بازدمش نفسم بیرون برود 

فرداهایش توی مدرسه سر کلاس آقای معلم ریاضی  

که خیلی ساکت بود و فقط صدای نفس بچه ها و جیر جیر کفش آقا معلم می آمد 

با خودم می گفتم یعنی هنوز الان هم نفس های من و بابا با هم تنظیم است ؟ 

 

سالهاست پیش هم نخوابیده ایم ... 

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo